دختر نازنین و دوستداشتنیام،رایای عزیزتر از جانماین سال تحصیلی پیشدبستانی تو، پر از لحظات زیبا و فراموشنشدنی بود. از همان اولین روز مدرسه که با لبخند شیرینت و دستهای کوچک و گرمات، پا به دنیای بهروزی گذاشتی، تا در زمان حاضر که با دانش و مهارتهای فراوانی که به دست آوردهای، به اتمام این سال تحصیلی میرسی.
در این مدت، تو نشان دادی که چقدر باهوش و پر استعداد هستی. هر روز با شور و شوق به مدرسه میرفتی و با یادگیری چیزهای بهروز، دنیای ما را روشنتر و شادتر میکردی. نقاشیها و کاردستیهایی که
برچسب:
نویسنده: یونا حیدریان
**به دو فرشتهی دوستداشتنیام در روز تولدشان** دختر عزیزم و پسر نازنینم، امروز، روزی ویژه و خاص است، چرا که شما دو فرشتهی زیبای من، هر دو در یک روز به دنیا آمدید و زندگیام را پر از شادی و عشق کردید. رایای جانم ، تو که با لبخندهای شیرین و چشمان درخشانات، هر روز مرا بیشتر عاشق خودت میکنی. هفت سال از اولین باری که صدای گریهی معصومانهات را شنیدم و چهرهی زیبایت را دیدم میگذرد، و هر روز خدا را شکر میکنم که تو را در زندگیام دارم.
برچسب:
نویسنده: یونا حیدریان
جان دلم، در روز جاری قلبم با صدای زنگ مدرسه ای لرزید که برای تو نواخته شد ... نازنینم، در روز جاری روزیست که هرگز فراموش نخواهیم کرد. روزِ ورودت به دنیایی تازه، با کولهای رنگی، دلِ پر از رؤیا و لبخندی که دنیا را به آغوش میکشد. تو رفتی، با آن قدمهای کوچک و محکم و جهان من رنگ مدرسه گرفت من ماندم کنار در، با چشمانی پُر از اشک شادی و قلبی پُر از غرور… رایا جانم، تو فقط به کلاس اول نرفتی تو به سوی روز بعدها قدم برداشتی روز آیندههایی که با مهربانی بیانتهای تو روشنترند با آن
برچسب:
نویسنده: یونا حیدریان
رایا: می دونی من وقتی بزرگ شدم چه ماشینی می خوام بخرم ؟ من :نه جی رایا : می خوام یه لامبورگینی 2024 بنفش بخرم من : فقط یه مشکلی هست .... تو ایران لامبورگینی نداریم رایا : خوب می رم خارج اونجا می خرم تازه دارم پولام رو هم جمع می کنم من : جقدر خوب رایا : می دونی لامبورگینی دو تا صندلی داره اونوقت میام دنبالت با هم بریم خوش بگذرونیم ... قبل از جواب من و با دیدین لبخندم ادامه می ده به نظرت اول لامبورگینیمو بخرم یا خونه ام رو ...
برچسب:
نویسنده: یونا حیدریان
برای رایا و طاها، در روزهای تاریک... این روزها... روزهایی که بیاجازه وارد زندگیمون شدن. نه دعوتشون کرده بودیم، نه خواستیمشون. اما اومدن... با صدای انفجار، با اضطراب هر شب، با وسایلی که توی چمدون موندن و اسباببازیهایی که جا موندن گوشهی اتاق. اومدن با دلنگرانیِ بیوقفهی من، با سکوت سنگین شبهاتون، و با تولدی که توی دل جنگ برگزار شد... طاهای چهارده سالهام، راد مرد کوچک زندگی ام و رایا، دخترک هفتسالهی روشنیبخشم...
برچسب:
نویسنده: یونا حیدریان
روز تولدتان مصادف شد با هفتمین روز جنگ. درست زمانی که خانهمان را با دلنگرانی و به امید خدا رها کردیم… وقتی دور بودیم از خانهی قشنگمان ، از وسایل دوستداشتنیتان، از اتاق خوابتان، از آرامش همیشگیمان. همانجا، در دل بیقراریها، شمع تولدتان را فوت کردید و آرزوهایتان را در گوش باد خواندید… همانجا آرزو کردیم، بعد از آرام شدن اوضاع و حالمان، ضیافت کوچکی برپا کنیم برای لبخندتان. و شما شمع چهارده و هفت سالگی را فوت کردید، و آرزوهایتان را تکرار… امسال، در
برچسب:
نویسنده: یونا حیدریان